تبليغاتX
.........
 
می‌دانم
حالا سالهاست که ديگر هيچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد
حالا همه می‌دانند که همه‌ی ما يک‌طوری غريب
يک طوری ساده و دور
وابسته‌ی ديرسالِ بوسه و لبخند و علاقه‌ايم.
...


ديگر سراغت را از نارنجِ رها شده در پياله‌ی آب نخواهم گرفت
ديگر سراغت را از ماه، ماهِ درشت و گلگون نخواهم گرفت
ديگر سراغت را از گلدانِ شکسته بر ايوانِ آذرماه نخواهم گرفت
ديگر نه خوابِ گريه تا سحر،
نه ترسِ گمشدن از نشانیِ ماه،
ديگر نه بُن‌بستِ باد و
نه بلندای ديوارِ بی‌سوال ...!
من، همين منِ ساده ... باور کن
برای يکبار برخاستن
هزار‌هزار بار فروافتاده‌ام.


ديگر می‌دانم
نشانی‌ها همه دُرُست!
کوچه همان کوچه‌ی قديمی و
کاشی همان کاشیِ شبْ شکسته‌ی هفتم،
خانه همان خانه و باد که بی‌راه و بستر که تهی!



ها ری‌را، می‌دانم
حالا می‌دانم همه‌ی ما
جوری غريب ادامه‌ی دريا و نشانیِ آن شوقِ پُر گريه‌ايم.
گريه در گريه، خنده به شوق،
نوش! نوش ... لاجرعه‌ی ليالی!
در جمع من و اين بُغضِ بی‌قرار،
جای تو خالی!
+ نوشته شده توسط ... در دوشنبه 1390/10/19 و ساعت 5:51 بعد از ظهر |
 

گویا سحرگاه سه شنبه بود روزی
که آسمان را ابری عجیب گرفت،
و باران
برای زایش گندم و شفا
از شب گذشت و
صبح شد.
...
اتفاق عجیب این جاست،
هر کجا که می روم
تو یک طورهایی همان حدودها دیده می شوی.
بعضی ها به زور حرفم را باور می کنند،
می پرسند مگر می شود
یک عمر زیر باران زیست و خسته نشد؟
...

سیدعلی صالحی

 

+ نوشته شده توسط ... در شنبه 1389/05/16 و ساعت 0:31 قبل از ظهر |

پارسال همین روزها بود که شروع کردم به ساختنش،دقیق یادم نیست کی بود اما اواسط بهار بود،همون موقع که گفته بود که قراره که بیاد ایران و شاید گذرش از این طرفها هم بیفته، همون موقع بود که شروع کردم به ساختن یک ریتون براش. یه ریتون سفالی که همسفرش بشه موقع برگشت.

موقع ساختنش سعی کردم تا جایی که ممکنه ظریف و سبک از آب در بیاد. وسطای تابستون بود که اومد،ساخت ریتون هم تموم شده بود و کم کم خشک شده بود و باید میرفت برای پخت، گفته بود تا هوا گرمه میام شمال، منم به ریتون قول داده بودم که تا هوا گرمه میسپرمت به کوره، خلاصه که آخر شهریور میام شد مهر میام و بعد هم که : " الان گرفتارم ،تا آخر زمستون  میام" و آخرین بار هم گفت:" حتما میام شمال اما جایی که قراره برم از جایی که تو هستی دوره و احتمالا نمیتونم که بیام اونجا و ........."

خلاصه که ریتون قصه ما موند روی طاقچه اتاق من در آرزوی کوره رفتن و پخته شدن و از خامی در اومدن! اما نشد که از خامی در بیاد، آخرین بارونی که بارید ریتون رو شست و برش گردوند به اصلش....

اون روز صبح که بیدار شدم ،هوای بهاری و نم نم بارون ترغیبم کرد که پنجره رو باز کنم و بوی خاک بارون خورده و مستی و سرخوشی خنکای بهاری و ... یادم رفت که پنجره رو ببندم.تا عصر که من برگردم خونه نم نم بارون شد شر شر بارون و سیل و .....

عصر که رسیدم خونه دیدم شر شر بارون از پنجره اومده تو و ریتون خیس شده و بخشی از بدنه ریتون با آب شسته شده و آب و گل راه افتاده روی لبه پنجره. دوییدم طرفش ، می شد نجاتش داد . قابل تعمیر بود ورش داشتم که بزارمش یه جای خشک و سر فرصت درستش کنم ، اما یه لحظه احساس کردم این ریتون بیچاره یکساله که داره انتظار میکشه حس کردم داشته خود کشی میکرده شاید میخواسته که برگرده به اصلش و ..... خلاصه که گذاشتمش اونور پنجره ،زیر بارون، شر شر بارون میخورد به ریتون ، کم کم آب با گل خشک شده قاطی میشد و به خوردش میرفت و ریتون شروع میکرد به ذوب شدن، یه جوی گل آلود راه افتاد و اینجوری شد که ریتون برگشت به همونجایی که یه روزی ازش اومده بود و داستان سفرش شروع نشده تموم شد.......

 

+ نوشته شده توسط ... در یکشنبه 1389/03/02 و ساعت 2:41 بعد از ظهر |

- هوای دلنشین بهاری خیلی زود تموم شد و این روزها گرما کلافه کننده شده. نمیدونم  خدا اون بالا نشسته حواسش کجاست.یعنی متوجه نیست که الان بهاره؟! امسال زمستون(در واقع پارسال زمستون هنوز سال 89 رو به رسمیت نشناختم!!) که هوا حسابی بهاری بود. البته سال گذشته هم زمستون متعادلی نداشتیم و گرم و سرد شدن هوا طبیعتی که من باهاش در ارتباطم رو حسابی در گیر کرده بود با خودش. درختها وسط زمستون جوونه زده بودن و شکوفه داده بودن.  الانم که گرمای تابستونی. باید ببینیم برای تابستون خدا قصد داره که چه هنرنمایی بکنه!!

- نمایشگاهی که راجع بهش نوشته بودم برگزارشد بدون حضور کاری از من. کارم تو گزینش رد شد. فکر کن! چه مملکت دوست داشتنی داریم.یه اثر مثلا هنری، یه نقش برجسته ، به این دلیل که زنی که تو طرح هست حجاب کافی نداشته وبه برجستگی های بدنش خیلی پرداخته شده و ...... صلاحیت نمایش نداره!!!

جالبه که تمام نکاتی که دلیل مردودی کارم بود به نظر خودم از برجستگی ها و نقاط قوت کاربوده. خلاصه که برای اینکه اسلام به خطر نیوفته نقش برجسته ای از بدن انسان خصوصا یک زن نباید ساخته بشه!!!

متاسفم برای جامعه هنری کشور عزیز و دوست داشتنیم!

 

+ نوشته شده توسط ... در یکشنبه 1389/03/02 و ساعت 10:45 قبل از ظهر |
آمد
دستش به دستبند بود
از پشت میله ها
عریانی دستان من ندید
اما
یک لحظه در تلاطم چشمان من نگریست
چیزی نگفت
رفت
کنون اشباح از میانه ی هر راه می خزند
خورشید
در پشت پلک های من اعدام می شود

خسرو گلسرخی
+ نوشته شده توسط ... در سه شنبه 1389/02/28 و ساعت 10:46 قبل از ظهر |
هوای عالی بهاری و عطر بهار نارنج و خنکای دلنشین صبح گاهی و من......... این روزها همینجوری بیخودی حالم خیلی خوبه! یه نمایشگاهی قراره که برگزار کنن از طرف نمیدونم کجا. استاد بهم زنگ زده که منو معرفی کرده که کارهامو ببرم و از طرف اون شرکت کنم! اول کمی کلاس گذاشتم و گیر دادم به برگزار کنندگان و .... استاد هم کلی خندید و گفت حالا شما این یه بار رو افتخار بدین تا بعد ببینیم چه میکنید! فردا میرم ببینم چه خبره.
+ نوشته شده توسط ... در چهارشنبه 1389/01/25 و ساعت 8:13 بعد از ظهر |

 

لاک پشت  

پشتش‌ سنگين‌ بود و جاده‌هاي‌ دنيا طولاني.

مي‌دانست‌ كه‌ هميشه‌ جز اندكي‌ از بسيار را نخواهد رفت.

آهسته آهسته‌ مي‌خزيد، دشوار و كُند؛ و دورها هميشه‌ دور بود.

سنگ‌پشت‌ تقديرش‌ را دوست‌ نمي‌داشت‌ و آن‌ را چون‌ اجباري‌ بر دوش‌ مي‌كشيد.

پرنده‌اي‌ در آسمان‌ پر زد، سبك؛

و سنگ‌پشت‌ رو به‌ خدا كرد و گفت: اين‌ عدل‌ نيست، اين‌ عدل‌ نيست.

كاش‌ پُشتم‌ را اين‌ همه‌ سنگين‌ نمي‌كردي.

من‌ هيچ‌گاه‌ نمي‌رسم. هيچ‌گاه. و در لاك‌ سنگي‌ خود خزيد، به‌ نيت‌ نااميدي.
خدا سنگ‌پشت‌ را از روي‌ زمين‌ بلند كرد.

زمين‌ را نشانش‌ داد. كُره‌اي‌ كوچك‌ بود.
و گفت: نگاه‌ كن، ابتدا و انتها ندارد. هيچ كس‌ نمي‌رسد.
چون‌ رسيدني‌ در كار نيست. فقط‌ رفتن‌ است. حتي‌ اگر اندكي. و هر بار كه‌ مي‌روي، رسيده‌اي.

و باور كن‌ آنچه‌ بر دوش‌ توست، تنها لاكي‌ سنگي‌ نيست،

تو پاره‌اي‌ از هستي‌ را بر دوش‌ مي‌كشي؛ پاره‌اي‌ از مرا.
خدا سنگ‌پشت‌ را بر زمين‌ گذاشت.

ديگر نه‌ بارش‌ چندان‌ سنگين‌ بود و نه‌ راهها چندان‌ دور.
سنگ‌پشت‌ به‌ راه‌ افتاد و گفت: رفتن، حتي‌ اگر اندكي؛

و پاره‌اي‌ از(او) را با عشق‌ بر دوش‌ كشيد.

 

 

+ نوشته شده توسط ... در سه شنبه 1388/12/25 و ساعت 9:47 بعد از ظهر |
 

در تمام طول این سفر اگر
طول و عرض صفر را
طی نکرده ام
در عبور ازاین مسیر
از “الف” اگر گذشته ام
از اگر اگر به “یا” رسیده ام
از کجا به ناکجا
یا اگر به وهم بودنم
احتمال داده ام!
باز هم دویده ام
ان چنان که زندگی مرا
در همای تو
نفس نفس
حدس می زند
هر چه می دوم
با گمان رد گامهای تو
گم نمی شوم
راستی
در میان این همه اگر
تو چقدر بایدی؟! …

ق.امین پور

 

+ نوشته شده توسط ... در شنبه 1388/12/22 و ساعت 7:1 بعد از ظهر |
 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط ... در یکشنبه 1388/12/16 و ساعت 10:4 بعد از ظهر |
 

یه عالمه پامچال خریدم و تو یه گلدون بزرگ کاشتم.

 نتیجه هوای عالی صبح گاهی و سلام و احوالپرسی با یه عالمه پامچالهای رنگی این میشه که من امروز صبح از سرویس جا موندم و با تاخیر خیلی زیادی رسیدم کارخونه!!!

 

هوا این روزها خیلی عالی و دوست داشتنیه. کاش اوضاع زندگی هم کمی بهاری بود!

 

 

+ نوشته شده توسط ... در یکشنبه 1388/12/16 و ساعت 8:51 بعد از ظهر |
ماراتن آخر سال شروع شده و من بی صبرانه منتظر تعطیلات سال نو هستم که بلالایم!!!
+ نوشته شده توسط ... در شنبه 1388/12/15 و ساعت 9:51 بعد از ظهر |
 
 

دیوانه نمی گوید دوستت دارم

دیوانه می رود تمام دوست داشتن را

به هر جان کندنی

جمع می کند از هر دری

می زند زیر بغل

می ریزد پای کسی که

قرار نیست بفهمد دوستش دارد...

 

+ نوشته شده توسط ... در دوشنبه 1388/12/03 و ساعت 8:0 بعد از ظهر |

 

مدتهاست که ننوشتم،یعنی نشده که بنویسم،اینقدر درگیر زندگی و گرفتاریهاش شدم که گذر زمان از دستم در رفته.

کلاف زندگیم گره تو گره شده و باز کردن این گره ها دونه دونه داره کلافم میکنه!

دیگه کم کم نوشتن داره یادم میره،نه که یه زمانی خیلی نوشتن بلد بودم!! الان که مدتیه نمی نویسم داره یادم میره!

مدتهاست که با خودم حرف نزدم (نوشتن تو یه وبلاگ بی خواننده مثل حرف زدن آدم با خودشه!)، با هیچکس دیگه ای هم حرف نزدم، دلم تنگ شده برای خودم، پس باید یه بار دیگه شروع کنم به زمزمه با خودم! سلامممم!

+ نوشته شده توسط ... در یکشنبه 1388/12/02 و ساعت 7:10 بعد از ظهر |

 

شیداب . (اِخ ) نام حکیمی بود،و او خاک را اله میداند چنانکه دیگران آتش را. (برهان ). از برساخته های فرقه ٔ آذرکیوان . شیداب پزشکی بودروانشناس از ایران و منظور نظر اعیان و صنادید، در اواخر دولت ایام ضحاک . (دبستان المذاهب ص 76). و مؤلف دبستان در دوازدهمین نظر در مذهب شیدا بیان از عقاید این فرقه بحث کند. (حاشیه ٔ برهان چ معین ). او [ شیداب ] گفته که مبداء اول یعنی واجب الوجود عبارت ازخاک است و از خشکی افروخته شد و از سردی خاک ، آب برآمد و از تری آب ، هوا، و چون این چهار در هم پیوستندموالید پدیدار گشت . (از انجمن آرا) (از آنندراج ).*

( این پست یعنی بر میگردم کارگاه. بعد از مدتها!)

 

* لغت نامه دهخدا


+ نوشته شده توسط ... در جمعه 1388/10/18 و ساعت 1:19 قبل از ظهر |

نیامدنش را باور نمی کنم

غیر ممکن است او نیامده باشد

حتما ، حالا

زیر باران مانده است

و نا امید و خسته ، در خیابانها قدم می زند

من به باز بودن درها ، مشکوکم...

"رسول یونان"

+ نوشته شده توسط ... در شنبه 1388/10/12 و ساعت 0:3 قبل از ظهر |

- اتفاقاتی که چند وقت اخیر افتاده رو باید تو تاریخ ثبت کنم که یادم نره.

- یکی دو هفته پیش کر.د.ا.ن(همون دکتر کر.د.ا.ن و.ز.یر کشو.ر سابق) مرد. خبرشو تو رادیو شنیدم. صبح که میرفتم سر کار.

- اوباما جایزه نوبل صلح رو گرفت!!!(اینم تو رادیو شنیدم)

- 13.آبا.ن و 16 آ.ذ.ر به مناسبت روزهای دانش اموز و دانشجو و ماجراهایی که جامعه سیاست زده ما دچارشه یاهو میل و بلاگفا تعطیل بود. خنده داره که برای دیدن وبلاگ خودم و یا چک میل کردن باید از فیلتر.شکن استفاده میکردم که اونم به دلیل سرعت فوق العاده اینترنت تقریباغیر ممکن بود.

ـ عکس معمار کبیر انقلاب!! رو اتیش زدن و دل آقا!! رو شکوندن و یه عالمه ماجرای دیگه!!!!!!!!!!(اینو تو تلویزیون دیدم!)

- از اوایل تابستون یاهو مسنجرم دچار مشکل شده و باز نمیشه و من الان حدود 6 ماه میشه که قصد دارم که یه ورژن جدید دان لود کنم که هنوز عملی نشده !!

- حدود 6 ماه مشغول کار رو یه نقش برجسته هستم که باید دو ماهه تموم میشد ولی بس که مرتب رفتم کاگاه هنوز یه عالمه کار داره و من اصلا حال کارگاه رفتن ندارم.

- تنها کار مفیدی که تو 6 ماه گذشته انجام دادم نوشتن مقاله(در واقع اصلاح و تکمیل مقاله) بود که با چه ذوقی تمومش کردم . آخرش هم بد جوری خورد تو ذوقم.آخر تابستون اتفاقی فراخوان مقاله یه همایش دانشجویی رو دیدم و چون پروژه کارشناسیم به موضوع همایش می خورد و من تو یه سال گذشته هم عملا تو محل کارم همه اون چیزایی که دوره دانشجویی تئوری روش کار کرده بودم رو عملا تجربه کرده بودم میتونستم چکیده پروژه رو با تجربیاتم تکمیل کنم و یه چیز جالب از توش در بیارم. با استاد پروژم صحبت کردم چون در واقع پروژه مال اون بود و فکر کردم که  باید اسم اون هم باشه رو مقاله . استقبال کرد و منم مقاله رو نوشتم و فرستادم و در کمال ناباوری هم ابان ماه بود که استادم تماس گرفت وگفت که مقاله ما جزو مقاله هایی هست که میره برای ارائه و بعد هم تماس دبیرخونه همایش با من و برنامه ریزی سفر و ... .

ذوق مرگ شده بودم چون استا د گفته بود که مهندس پ هم یه مقاله تو همین همایش داره  کسی که یه عمر کتابهاش روبه عنوان مرجع و کتاب درسی و ... میخوندیم و کلی تو صنایع غذایی اسم و رسم داره  و حالا مقاله من در کنار مقاله اون.. کلی انرژی گرفته بودم و باز جو زده شده بودم و کک ادامه تحصیل افتاده بود به تنبونم و حسرت اینکه چرا سه سال پیش از اون فرصت استفاده نکردم و انتخاب رشته نکردم که اگه شروع کرده بودم الان تموم شده بود. خلاصه که چند روزی رو الکی الکی خوشحال بودم تا اینکه .........

بقیه باشه برا بعد

پس ادامه دارد....

+ نوشته شده توسط ... در جمعه 1388/09/20 و ساعت 7:37 بعد از ظهر |
 

 

گر من ز می مغانه مستم هستم
گر عاشق و رند و می پرستم هستم
هر طایفه ای ز من گمانی دارد
من زان خودم چنان که هستم هستم

 

+ نوشته شده توسط ... در دوشنبه 1388/09/02 و ساعت 1:4 قبل از ظهر |
 

 

قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود
و من چقدر ساده ام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان
به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام!

                    ق.امین پور

 

+ نوشته شده توسط ... در شنبه 1388/08/23 و ساعت 7:51 بعد از ظهر |

روز های شلوغ کاری رو میگذرونم،یک ماه از پاییز عزیز دوست داشتنی گذشته با سرعتی باور نکردنی ،بدون اینکه متوجه بشم.هر چه روز های شهریور خالی و کش دار بودن این روزها ...

با اینکه به شدت خسته ام ،اما خوشحالم که روز های شلوغی رو میگذرونم.این روزها حجم زیاد کارها و خستگی ناشی از اون باعث می شه که فرصت فکر کردن نداشته باشم و به یه عالمه چرای بی جواب فکر نکنم و این برای منی که در حالت عادی کلی مساله لاینحل تو ذهنم هست ،با اتفاقاتی که تو دو هفته گذشته افتاده(در واقع اتفاقاتی که نیفتاده،چون هنوز گیجم که واقعا چی شده) خیلی خوبه که فرصت فکر کردن و حلاجی مسایل رو ندارم،فقط به شدت خسته ام ،تو یک ماه گذشته تغیرات زیادی تو شرکت  ایجاد شده و فشار کاری چند برابر شده. هر چه تو مسافرت آخر تابستون دوپینگ کرده بودم تو  این یک ماه پرید.باید یه بار دیگه برم سفر! این چند وقت به قدری در گیر بودم که حتی فرصت نشد از سفر بنویسم. سفری که قرار بود با تعدادی از دوستان دانشگاهی باشه و به دلیل فعالیت فوق هسته ای شرکت (تو شرایطی که شرکت تقریبا نیمه تعطیل بود)مرخصی جور نشد و طبق معمول دو سال گذشته نشد که با دوستان همسفر شم ولی به طور ناخوداگاه برنامه ها طوری پیش رفت که با خانواده ای همراه شدم که در کمال ناباوری سفری عالی رو در کنارشون تجربه کردم،قبل از سفر مردد بودم ،تصور همراه شدن با آدم هایی که اصلا نمیشناسمشون خیلی سخت بود.حتی تا آخرین لحظات هم تو فکر کنسل کردن سفر بودم ولی از اونجایی که از تجربه های جدید خوشم میاد رفتم و حسابی هم خوش گذشت.فقط نمی دونم کدوم آدم عاقلی تابستون میره کیش که ما رفتیم!!با وجودیکه همه چیز خیلی عالی بود اما هوای گرم و شرجی تابستونی کیش کمی غیرقابل تحمل بود.چیزی که جالبه  اینه که شرکتی که برای گرفتن isoباهاشون در ارتباطیم همین روزها یک دوره برگزار میکنه تو کیش.از بد حادثه پ اسم منو هم تو لیست دعوت شده ها دیده و گیر داده که حتما با اون همراه شم و تو این دوره شرکت کنیم. هرچی بهش میگم من هنوز از اون سفر سه روزه جیب درد دارم به خرجش نمیره و میگه که حیفه که هوای پاییز رو تو کیش از دست بدی و به زور می خواد که من تو یه دوره مدیریتی که هیچ ربطی بهم نداره شرکت کنم و منم کم کم دارم وسوسه میشم چون این روزها اینجا هوا خیلی سرده!!!

+ نوشته شده توسط ... در دوشنبه 1388/08/04 و ساعت 2:21 بعد از ظهر |
 
 
 
تو را هيچگاه نمي توانم از زندگي ام پاک کنم چون تو پاک هستي مي توانم تو را خط خطي کنم که آن وقت در زندان خط هايم براي هميشه ماندگار ميشوي و وقتي که نيستي بي رنگي روزهايم را با مداد رنگي هاي يادت رنگ مي زنم...
 
 
 
 
+ نوشته شده توسط ... در جمعه 1388/08/01 و ساعت 8:27 بعد از ظهر |
 

 

تولدم مبارک. با چند روز تاخیر!!!

 

 

+ نوشته شده توسط ... در یکشنبه 1388/07/12 و ساعت 8:33 بعد از ظهر |

- پاییز اومد. چه بی سر و صدا. بی خبر. وسط بدو بدو ها و شلوغ پلوغی های این روزها اصلا متوجه اومدن مهر نشدم . منتظر اومدنش بودم و متوجه نشدم که اومده.

 

 

-  دو هفته پیش به سرم زد که چند روزی از گوشی خواهر کوچولوم استفاده کنم و ببینم که داشتن یه گوشی با امکانات بیشتر چه مزه ای داره! خلاصه که در آوردن سیم کارت از گوشی همان و از دست رفتن کل شماره تلفنهای موجود روی گوشی همان. اصلا خودم هم نمی دونم که چی کار کردم. می خواستم شماره ها رو بریزم رو سیم کارت اما نمی دونم که چی کار کردم و شماره ها رو کجا فرستادم که نه رو گوشی موند و نه رو سیم کارت و من موندم و یه حافظه عالی که جز شماره خودم هیچ شماره ای رو حفظ نیستم . تازه این شماره خودم رو هم خواهر کوچولو با استفاده از آخرین متد یادگیری و تقویت حافظه یادم داد وگرنه اگه به خودم بود که هنوزم اگه کسی ازم می پرسید شمارمو باید می گفتم صبر کنه تو فون بوک موبایل یه نگاه بندازم!! خلاصه که این روزها اوضاع خیلی جالبه. اس ام اس که میاد بر اساس حدس و گمان جواب میدم و گاهی هم خوب اشتباهات خنده داری رخ میده.تو مرداد سر تبریک تولد دوستان متعدد کم گیج بازی در آوردم حالا سر این بی شماره بودن دیگه شدم مضحکه بچه ها. یکی نیست بگه آخه مجبوری وقتی مطمئن نیستی بر اساس حدس و گمان کار کنی که اینهمه ضایع شی؟!! سر تبریک تولد که همه تولد ها رو با هم قاطی کردم و جا بجا تبریک گفتم. از همه جالبتر تولد سولی بود که 11 مرداد تولدشه و من بین 8و 9 مرداد شک داشتم! و برای اینکه خیلی معلوم نباشه که یادم نیست تولدش کیه آخرای شب هشتم تبریک گفتم که هر دوروز رو شامل بشه وغافل از اینکه اصلا تولدش ربطی به این دو روز نداره! اول صبح یازدهم دیدم که موبایلم دیلینگ دیلینگ گفت که تولد سولی امروزه!! فکر کن من تولدشو داده بودم به تقویم موبایلم که یادم نره و نمیدونم چرا به جای 11 شکم رفت به 8و 9. سر تولد پری و ملی و ازی هم تقریبا دسته گل به آب دادم و سه روز رو با هم قاطی کردم و اشتباهی تبریک گفتم. دیگه دسته گل آخری هم که به آب دادم  تولدی بود که مطمئن بودم که 27 مرداده و با اعتماد به نفس اول صبح بهش تبریک گفتم و خوشحال بودم که اولین نفری هستم که تبریک گفتم که گفت دیروز تولدم بود!!

جالبه که تو عصر راتباطات زندگی می کنیم و هزار جور یاد اوری اینترنتی و .. برای چنین مناسبت هایی هست و من انقدر جالب و دقیق عمل میکنم!!

حالا تو این چند روز هم بر اساس حدس و گمان اس ام اس هایی دادم به کسانی که هیچ ربطی بهشون نداشته و کلی باعث انبساط خاطر ملت شدم. خلاصه که این روزها در حال اجرای پروژه جمع آوری شماره تلفن های از دست رفته به روش های مختلف از ارسال ایمیل گرفته تا دادن پیغام و استفاده از کبوتر نامه بروچاپار و دود و .. هستم.

 

+ نوشته شده توسط ... در دوشنبه 1388/07/06 و ساعت 9:38 بعد از ظهر |

- چقدر روزها مثل هم شدن.دیگه تقریبا روزها هیچ فرقی با هم ندارن. تابستون ، زمستون ،عید،ماه رمضون و ........

ماه رمضون شروع شد و داره تموم میشه . دو سه روز اول رو روزه گرفتم و بعدش...

خیلی راحت تعطیلش کردم .یه زمانی شنیدن ربنای شجریان واذان موذن زاده و نشستن پای سفره افطار ومهمونیهای افطاری و آش نذری و ..... چقدر لذت بخش بود و چقدر دور به نظر میرسه اون روزها.

چقدر دوره بچگیهام که آرزو داشتم که مامانم اجازه بده که سحری بیدار شم و روزه بگیرم و چقدر خوشحال بودم اولین سالی که مامان اجازه داده بود باهاش همراه شم و ....... از وقتی که یادمه ماه رمضونها مسلمون میشدم و بساط نماز وروزه به جا بود و چقدر دوست داشتم  سحرو افطار رو. ماه رمضون که میشد جانماز ترمه از تو کمد در میومد و مامان چقدر خوشحال میشد از اینکه دخترش مسلمون شده و باز بعد ماه رمضون دوباره جانمازه میرفت تو کمد تا سال بعد .تا دوره دانشجویی که کم کم لذت  سحری بیدار شدن رو حذف کردم  از روزه و ماه رمضون . پارسال ّهم که نماز رو ازش حذف کردم و امسال که اصلا  کلا گذاشتمش کنار.

چقدر دوره اون روزها و اون شب ها.

 

 

+ نوشته شده توسط ... در پنجشنبه 1388/06/26 و ساعت 1:30 قبل از ظهر |
 

جا برای من گنجشک زیاد است ولی.......

 

                                به درختان خیابان تو عادت دارم!

 

اینو کجا خوندم؟

+ نوشته شده توسط ... در پنجشنبه 1388/06/26 و ساعت 1:13 قبل از ظهر |

- یه ماه مونده که پرونده این تابستون هم بسته شه،چه تابستونی، دوست دارم زودتر بره،دلم پاییز می خواد، که یه بار دیگه متولد شم ،که بعدش زمستون بیاد و زودتر بره و دوباره زمین نفس بکشه و من هم همراه اون ......

- تابستون بدی بود،البته هنوز که تموم نشده ، تا اینجاشو میگم، بد شروع شد،بعد از یه بهار دوست داشتنی که آخرش ...

 نه !!هنوز نمی تونم بنویسم. از آخرای بهار تقریبا روزهامو ثبت نکردم. تا ننویسمشون نمی تونم بریزمشون بیرون از ذهنم. بارها اومدم که بنویسم ولی نشد.اما امروز اومدم که پرونده این دو سه ماه رو ببندم . اما نه. نمیشه.هنوز نمی تونم.

- سه هفته میشه که نرفتم کارگاه، هفته اول از شرکت به قصد کارگاه مرخصی گرفتم و تو اون یه ساعتی که تو راه بودم یه میل منفی تو وجودم به میل کارگاه رفتن غلبه کرد و یه جورایی ناخوداگاه کشوندم خونه. هفته دوم هم اون آلرژی احمقانه اونقدر درگیرم کردو همه انرژیم رو گرفت و باز به جای کارگاه رفتن مسیرم رو کج کردم به سمت  خونه و ... این هفته دیگه احساس کردم که دارم میمیرم ازدلتنگی لمس گل ،دیگه از اول هفته تصمیم گرفتم هر طور شده برم کارگاه . اینبار هم همه اون نیروهای بازدارنده بودن. اما من مصممم بودم که حتما به این پریود روحی غلبه کنم اماااااا ....

 نشد که برم. نه که نخوام. این بار می خواستم اما نشد.رییس کوچیکه نبود و رییس بزرگه هم نیومده بود و من تنها بودم و باید تا ته تولید میموندم و ......

- به شدت کلافه هستم و بی حوصله. تغریبا هیچ چیزی هیچ جذابیتی نداره برام . این کلافگی تو ساعت کاری بیشتره. تغریبا یک ماه میشه کارام رو هم تلنبار شده. یه عالمه گزارش ننوشته و یه عالمه تماس نگرفته. رییس بزرگ هر هفته می پرسه از پیشرفت کارها . دو سه هفته میشه که چیزی ندارم که بهش بگم. معمولا همیشه یه چیز جدید داشتم. یه طعم جدید یه ترفند جدید،به قول خودش یه معجزه جدید!اما مدتیه که هیچی ندارم. چون غیر از کارهای روزمره که باید انجام بشه تغریبا هیچ کار دیگه ای نکردم. متوجه بی انگیزگیم شده. بیشتر از یک ماه میشه که گزارش تولید ننوشتم.تو یه سال گذشته هر وقت که رییس بزرگ شرکت بود(معمولا آخر هفته ها میاد) آخر روز گزارش تولید رو میزش بود و اول صبح فرداش هم راجع بهش حرف می زدیم.اما یک ماهی میشه که گزارش تولید نفرستادم بالا. هنوز چیزی به خودم نگفته اما دو روز پیش منشی شرکت گفت که رییس بزرگ سراغ گزارش تولید رو میگرفته.

 پارسال همین روزها بود که این کار رو شروع کردم و فکر میکنم که الان دیگه کم کم وقت رفتنه.

-تو این دو سه سالی که با گل درگیر شدم به تجربه برام ثابت شده که لمس گل آرامشی بهم میده که هیچ چیز دیگه نمی تونه اون آرامش رو بده بهم. بعد یه روز کاری احمقانه یه ساعتی متمرکز شدن روی خلق یه چیز جدید،همه خستگی روحی و جسمی رو میگیره. یه جور مدیتیشن. اون بی حوصلگی و کلافگی و خستگی دورم کرد از گل واین دور شدن هم کلافه ترم کرد و  کم کم دارم از روزمرگی(به کسر ر!) به روز مرگی(به سکون ر!!!) میرسم.

- دیشب  تا 5 صبح بیدار بودم و بالاخره یه تلنگر و یه تکون و ... باید راجع به این تلنگر حتما بنویسم.

-صبح 8 بیدار شدم و یه حالی به اتاقم دادم و به ذهنم رسید که امروز باید یه روز متفاوت باشه و برای شروع یه روز متفاوت رفتم جلوی اینه  که یه حالی به ابروها بدم که به ذهنم رسید که.....

-  این پست خیلی طولانی شد. بقیه باشه برا بعد. پس به سبک سریالهای ایرانی                

                                           ادامه دارد.......

 

+ نوشته شده توسط ... در جمعه 1388/05/30 و ساعت 8:34 بعد از ظهر |
درد
درد های من
جامه نیستند
تا ز تن درآورم
" چامه و چکامه " نیستند
تا به " رشته ی سخن " در آورم
نعره نیستند
تا ز " نای جان " برآورم
دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند
من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند
انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهای پوستی کجا ؟
درد دوستی کجا ؟
این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم ؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم ؟
دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم ؟
درد ، حرف نیست
درد ، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم ؟
قیصر امین پور

       

+ نوشته شده توسط ... در جمعه 1388/05/30 و ساعت 12:42 بعد از ظهر |
 

....اميد حربه شيطان است

                              براي دوام رنج....

به شدت نا امیدم و خسته. بارها این صفحه رو باز کردم اما... قبل باز کردن این صفحه کلی چیز دارم برا نوشتن اما به محض باز کردنش همشون میپرن.

+ نوشته شده توسط ... در شنبه 1388/05/03 و ساعت 9:4 بعد از ظهر |
 

خشکسال چه ترسی ؟
که سد بسی بستند
نه در برابر آب ،
که در برابر نور ،
در برابر آواز
و در برابر شور
تو خامشی  

که بخواند ؟
تو می روی 

که بماند ؟
که بر نهالک بی برگ ما ترانه بخواند ؟
..
                                                                                      شفیعی کدکنی

 

 

+ نوشته شده توسط ... در جمعه 1388/04/19 و ساعت 8:51 بعد از ظهر |
 

آن قدر زیاد خوابت را دیده‌ام
آن قدر زیاد با
سایه‌ات راه رفته ام، حرف زده‌ام
آن قدر سایه‌ات را دوست داشته‌ام
که
دیگر چیزی از خودت برایم باقی نمانده...


 

+ نوشته شده توسط ... در شنبه 1388/04/13 و ساعت 10:9 بعد از ظهر |

اصلا حال و حوصله جلسه امروز رو نداشتم. موضوع جلسه ربطی به من نداشت. نمی دونم چرا رییس بزرگ اصرار داشت که من هم باشم.متنفرم از این جلسات احمقانه بی نتیجه! اوایل جلسه حواسم به بحث بود اما کمی که گذشت یک مدادی اتفاقی افتاد تو دستم و یه خط کوچولو و نرمی مداد و سفیدی کاغذ جلوم و...

یادم رفت که کجام. یهو پرت شدم به کلاس طراحی ، سال آخر مدرسه،پیش دانشگاهی،یک واحد انتخابی(اختیاری!) داشتیم که من طراحی رو انتخاب کردم. چه لذتی داشت اون دو ساعت در هفته وسط اونهمه فرمول و محاسبه و تست و ...

تا وسطهای جلسه اتد یه دست زده شد و تا جلسه تموم شه ریزه کاریها و سایه ها هم  کامل شد. طرح بدی نبود. خودم که راضی بودم از کارم.

جای دنجی نشسته بودم و طرحم رو پشت بسته های روی میز قایم کرده بودم و فکر می کردم که کسی نمیبینه که چه کردم،آمممممممممما ...

آخر جلسه رییس بزرگ ازم خواست که سالن تولید رو به یکی از مهمونها نشون بدم و .......

-         خانوم مهندس ، کیفیت محصولات  تولیدیتون به پای طراحیتون میرسه؟!!

خوب ظاهرا فقط خودم نبودم که طرح رو میدیدم و از طراحیم راضی بودم!!!

 *این روزها گیر دادم به اناتومی بدن انسان. از وقتی که تو کارگاه رو طرح جدید کار می کنم همه حواسم رفته رو ریزه کاریهای استخونها و ماهیچه ها و کش و قوسهایی که تو بدن ادم هست. امروز هم تو جلسه حواسم به دستها بود چون دیروز رو دست طرحم کار میکردم. اینه که اتد یه دست ناخوداگاه اومد رو کاغذ.

*یه سری طرح از میکل آنژ و هم دوره ای هاش پیدا کردم.وسوسه کننده هستن. خیلی دلم می خواد که رو یکی از طرح ها کار کنم ولی متاسفانه به دلیل اینکه در یک مملکت اسلامی هستیم و آزادی در همه زمینه ها وجود داره تو کارگاه یه کم محدودیت انتخاب طرح داریم و برای اینکه در کارگاه تخته نشه مجبوریم که رو طرح هایی کار کنیم که کمی حجاب دارن!!! دارم خفه میشم از اینهمه آزادی و د.مو.کر.ا.سی.!!!!

*مدتها بود که روزهام رو ثبت نکرده بودم. دلم تنگ شده بود برا نوشتن.

+ نوشته شده توسط ... در سه شنبه 1388/04/09 و ساعت 9:29 بعد از ظهر |